۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه


نمی دانی ، چه میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

میدونستی که اینجا قحطی مرده رو صحنه زنده موندن مزه درده
به نرخ مرده حراجه جونمردی

۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

بياموزيم كه:
1-با احمق بحث نكنم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

2-با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

3-از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمی آيد.

4-تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا می کند، ترجيح دهيم.

5-از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6-بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

7-کمتر سخن بگوييم که بزرگی ما در حرفهايی است که برای نهفتن داريم، نه برای گفتن.

8-از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر می دوند، فرصت انديشيدن به خود نمی دهند.

9-ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوری، اسير نشويم.

10-از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم
دل دادم وشعر عشق انشاکردم


نی،نی غلطم ، کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه


حرفهای من گلایه نیست این گریه یه مرده
مردی که یه عمره داره به گریه هاش میخنده
****************************
تاوان چیو پس میدم دیگه دارم کم میارم
این دنیا پیشکشه خودتون من دیگه طاقت ندارم
****************************
دیگه میرم و میمیرم وبهونه نمی گیرم
می خوام زیر خاک بخوابم شاید آرامش بگیرم

من هم دچار این درمان شدم


اپشت این پنجره ها دل میگیره ، غم و غصه دل و تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم ، چشام اشک بارون می شه ، تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه ، دل من زندون دار ، تو می دونی
***
هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه ، میگه من دوست دارم ، تو میدونی
می خوام امشب با خودم شکفه کنم ، شکفه های دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست ، بخت من چرا سیاست ، تو می دونی
***
پنجره بسته میشه شب میرسه ، چشام آروم نداره ، تو می دونی
اگه امشب بگذره ، فردا میشه ، مگه فردا چی میشه ؟ تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه ، دل من زندون داره تو می دونی